جاناتان دقدقه اثبات داشت، بعد یادگرفت که دوست داشته باشد و با دوست داشتن دیگران باعث تغییر شود، هیچوقت نفهمیدم چه جوری رفتن رو یاد گرفت! به نظرم اومدن، اثبات کردن، تغییر دادن و رفتن حلقه کاملیه ته حلقه از همش سخت تره!
--------------------------------------------
- این متن کاملا با جهت گیری اجتماعی مطرح میشه و ربطی به داستانای موشو پنیری نداره!
- هر آدمی به تو جمع بودن نیاز داره، به دوست داشتن، به دوست داشته شدن، به درد دل کردن، به خندیدن درست مثل آب و غذا!
- الان چند هزار سالیه که برای بدست آوردن آب و غذا کسی مبادله کالا به کالا نمیکنه!
-یعنی چی؟
- یعنی اینکه اگه مثل آب و غذا بود که یه راهی برای خریدنشون پیدا میکردن! واسش ثابت فیزیکی و معیار اندازه گیری میساختن و بعدش همه چی حل میشد!
- نه جواب یعنی چی، اینی نبود که گفتی! میدونستی تو خراب کردن یه صحبت قشنگ، استعداد ماهرانه ای داری؟
- وقتی جواب یه سوال رو میدونی، چرا میپرسی؟
-من مطمئنم تو آدم نمیشی!
"اگه دوباره جوون بشم، دیگه دنبال نویسندگی نمیرم! دلم میخواد یه شغل آبرومند داشته باشم، شغلی که کفاف زندگی رو بده"
-------------------------------------------------------------
- بخشی از مصاحبه BBC با احمد محمود (البته ممکنه برخی از کلمات رو فراموش کرده باشم اما به لحاظ مفهوم ایرادی نداره)
- تو زندگی زخمهایی هست که نه میشه به کسی گفت و نه میشه به کسی نشون داد!
- ماها چقدر بیچاره ایم...
"اگه دوباره جوون بشم، دیگه دنبال نویسندگی نمیرم! دلم میخواد یه شغل آبرومند داشته باشم، شغلی که کفاف زندگی رو بده"
-------------------------------------------------------------
- بخشی از مصاحبه BBC با احمد محمود (البته ممکنه برخی از کلمات رو فراموش کرده باشم اما به لحاظ مفهوم ایرادی نداره)
- تو زندگی زخمهایی هست که نه میشه به کسی گفت و نه میشه به کسی نشون داد!
- ماها چقدر بیچاره ایم...
Everybody knows that the naked man and woman
Are just a shining artifact of the past
Everybody knows the scene is dead
But there's gonna be a meter on your bed
That will disclose
What everybody knows
-------------------------------------------------------------------------
*everybody knows - Sharon Robinson
معير يک روز به مرکز صحيه پاريس رفته است در نويي، براي معاينه غچک آپف. آنجا حکيم وقتي دريافته که او و همه خانواده اش قبل از غذا دست خود را مي شويند از او پرسيده آيا نوکر و کلفت و خدمه را هم ياد داده يي که حفظ الصحه را رعايت کنند، معير به فکر مي رود، حکيم که جواب خود را گرفته به او نصيحت مي کند ميکروب زنگوله به گردن ندارد که وقتي مي آيد خبرت کند، بي صدا و بي خبر مي رسد. در پايان شرح حادثات آن روز، معير در کتابچه سفر مي نويسد؛ «به گمانم ظلم هم همين طور باشد، زنگوله به گردن ندارد. همين طور بي خبر مي آيد و گردن گيرت مي شود. مسري هم هست؛ از تو به خدمتکار سرايت مي کند از آنها به رعيت و طواف و علاف، آنها هم با خودشان حمل مي کنند به خانه... سر منزل و همسر داد مي کشند و براي طفلان تربيت نشده کمربند مي گشايند و وقتي در قيلوله اند طفلان اين ميکروب غظلمف را مي برند در کوچه سنگ برمي دارند و به سگ بيچاره مي زنند.»
------------------------------------------------------------------------
بخشی از نوشته "دخترک و معيرالممالک" به قلم مسعود بهنود
چه شانسی داشتم که دیشب تو اتوبان پنچر نشد! یکی نیست بگه آخه بابا وقتی پنچر میکنی زود برو پنچرگیری! وقتی نری همینی میشه که میبینی! وسط راه بازم یه لاستیک دیگت پنچر میشه بعدشم ماشینو میزاری خونه و حسابی تاخیر میکنی! آخه ساعت 9 هم آدم میره سر کار!
- آقا ببخشید، میخوام برم ونک، از کدوم راه باید برم؟
این دیگه چه سوالیه؟ این ور که رورد ممنوعه، یه راه که بیشتر نداره! من که دیرم شده اصلا چرا باید جواب همچین سوالی رو بدم؟
- این چه سوالیه؟ این مسیر که ورود ممنوعه پس باید از پایین بری دیگه!
- آقا من که سوار ماشین نیستم!
=========================================
و بعد از آن من هیچ حرفی برای گفتن نداشتم...
نوشته های وبلاگ (غیر فنی هاشون) معمولا افکارین که هنگام رفتن به سر کار یا برگشتن به خونه به ذهنم میاد، اونایی که میشه تو این جا گفت رو مینویسم. سعی میکنم روشون کار نکنم و همونطوری که هستن بیانشون کنم چون واقعیتشون همینه! به طبع این نوشته که توی بوق و ترافیک و آهنگ و گاز و ترمز توی ذهن من میاد و میره فاقد مبنای علمیه! بخش دیگه ای از مباحث خاطره یا احساساتی که با نوشتن و منتشر کردنشون، خودم رو از فکر بهشون رها میکنم . این نوشته ها اخیرا خیلی کم شده چون کم کم دارم یاد میگیرم باهاشون کنار بیام! یه بخش دیگه هم مکالمات روزمره است که معمولا رنگیه و بخش طوسی ذهن خود منه و با کمال تاسف واقعی! شاید یکی از دلایل ذکرشون هم به چالش کشیدن همین افکار طوسیه و همینطور یه جور تمرین برای صراحت داشتن در بیان چیزی که واقعا فکر میکنم. مکالمات رو هم به جز برخی موارد و فقط در ابتدا و انتها، عین واقعیت موجود مطرح میکنم!
به هر حال این نوشته ها تلاشی برای بیان یا نقد مفاهیم و مسائلی مثل اونو نداره و فقط یه جور بیان افکاره چیزایی که معمولا توی ذهنم همراه من میشن و با بعضیاشون روزها زندگی میکنم!
- این ECU ماشینم Exception میده!
- هوم؟
- هیچی این چراغ نارنجیه که توش خارجی نوشته روشن میشه!
- اون چراغه چکه!
تمام مدت به ارتباط "الف مثل انتقام" با "دشمن" و "استعاره مرده" فکر میکرد!
"روز مرگی" بعضی وقتها یه عالمه مشتقات داره...

