تو وسط اینهمه سیاست و جنگ دعوا، خاطره سیگار کمل برام زنده شد!
چهارمین خطش رو میگم!
- از اينا ميخري؟
- منو نگاه کن، به من مياد يه دختر ناز داشته باشم که واسش از اينا بخرم؟
- آخه من پول میخوام
- باشه میدونم اما من که اینارو لازم ندارم، من اینجا کیک دارم، میخوای؟
- اون چیه؟
- بهش میگن هایپ!
- یعنی نوشابس؟
- آره یه جور نوشابس، میخوای؟
- آره، میخوام!
یه لیوان کاغذی از داشبورد بر میدارم، توش هایپ میریزم و بهش میدم. میخوره و میگه اههههه چقدر بد مزست، اما با ولع بازهم ادامه میده، تا نصف لیوان نوشابشو میخوره بعد مکث میکنه...
- پولش چقدر میشه؟
- من که کارم نوشابه فروشی نیست، پس لازم نیست پول بدی!
- یعنی لیوانش هم مال من؟
- آره مال تو!
- حالا که پولی نیست، میتونم واسه خواهرم هم ببرم؟
- باشه ولی دیگه لیوان ندارم، بیا با قوطی ببر.
قوطی رو دستش میگیره و دور میشه، یه گوشه پشت بیمارستان قلب کنار خواهرش میشینه، گمونم رو هم دیگه 12-13 سالشون بشه! یه ذره مکث میکنه، قوطی رو از خواهرش میگیره، باقی مونده نوشیدنی رو توش میریزه، بعد به سمت من میاد.
- بیا لیوانش مال خودت، من نمیخوامش!
- آخه چرا؟ بدرد من نمیخوره، دادمش واسه خود خودت!
- شاید بازم بخوای به کسی نوشابه بدی!
یادم میوفته که گفته بودم دیگه لیوان ندارم، اونم میدونه که اینجا به تعداد آدماش چهار راه داره و تو هرچهار راه یه بچه هست که کش سر میفروشه، و این بچه ها، سر چهار راه تشنه میشن، چون مثل ما آدم هستن!
وقتی رفتم دانشگاه و نمره های ترم اول خودم رو دیدم، خیلی تو ذوقم خورد، دوستی بهم گفت که درست میشه، نگران نباش!
بهش گفتم یعنی چقدر بیشتر بخونم که درست بشه؟
گفت اونطوری که فرقی نمیکنه! تو به این نمره ها عادن میکنی، اینطوری درست میشه!
حالا ما هم دیگه داریم عادت میکنیم! فکر میکنم داره درست میشه!
-------------------------------------------
- صدای ویز ویز از ساختمان کناری یکسال است که می آید. در زمستان بوی چوب و آشغال در حال سوختن بود که کل محله را مه آلود می کرد. کارگرهای بیچاره دارن چپاول میشن، ما هم عذاب میکشیم! یه نفر هم از فردا پس فردا میخواد ساختمون نوسازشو سالی یک میلیاردو دویست میلیون تومن اجاره بده! (رقم کاملا واقعی مربوط به مرداد ماه سال 1390 در جردن)
- بزرگترین دزدی مملکت هم که دیگه نوشتن نداره
- یه قانونی هست که میگه اگه توی یه جلسه دو نفره کارمند غیبت کنه، اخراج میشه و اگه رئیسش غیبت کنه همه میفهمن چقدر سرش شلوغه، بیچاره!
- یه قانونی هست که میگه تو یه ماهه آخر پروژه در شرایط زیر به تیم پروژه فشار می آورند:
1- وقتی کار عقب هست!
2- وقتی کار جلو هست!
3- وقتی کار سر وقت هست!
4- سایر موارد!
- یه قانونی هست که میگه کنترل پروژه یعنی عذاب دادن، عذاب کشیدن، کلافه شدن، کلافه کردن، زیر آب زدن، زیر آب خوردن و الی آخر!
- یه قانونی میگفت بهترین راه زنده موندن، فرار کردن است نه جنگیدن! اما هیچوقت نگفت فرار به کجا؟ جنگل، بیابان، جای دور، جای نزدیک، فرار به جلو، به عقب یا چیز دیگه!
بقیه قانونها هم همینجورین! حوصله نوشتنشونو ندارم!
---
خبر خوب : ماها که کشیش نداریم!
خبر بد: کاشکی به جای این همه چیز2، کشیش داشتیم!
-------------------------------------------------------------------------
1 - به نقل از کتاب بیشعوری
2- چیز همان سه نقطه (...) خودمان است که پس رفت کرده است.
در تاریخ پنجشنبه، دوازدهم خرداد سال 1390، بنده این شانس را داشتم که خودم، البته بخشی از خودم اونم چیزی در حدود چند صدم درصد، را دفن کرده و شخصا در مراسم کفن و دفن آن تکه محترم حضور بهم رسانم.
فاتحه خوانده شد، به رسم ژاپنی ها، سر پا دفن شد، خبری از تابوت هم نبود!(به خاطر فقر مالی!)، بدلیل عدم وجود مرده شور، حتی خبری از شستشو هم نبود! ما خودمان را زیر رختی دفن کرده و در جهت تسکین دردهای باقیمانده از آن از دست رفته، کلی بدور از چشم ایادی استکبار، به پایکوبی پرداختیم، باشد که مورد قبول قرار بگیرد...
روحش شاد!
نمیخوام به وام بانکی گیر بدم، الآن توی همچین موقعیتی گیر کردم که عرف می گه همه اینکارو میکنن پس تو هم انجام بده، اما خودم نمیتونم انجامش بدم!
کیا اعتقاد دارن شکوندن قفل یه نرم افزار دزدیه؟
کدوما فکر میکنن تغییر چهارتا آیکن و اسم یه نرم افزار و بعدشم فروش اون دزدیه؟
کدوما فکر میکنن دزدی واسه یه آدم دیگه به نحوی که پولش بره تو جیب یه نفر دیگه، خیلی احمقانه است؟
اونایی که جزو هر سه دسته هستن، باهاشون همدردی میکنم، یا شایدم اونا با من همدردی کنن.
روبروی میز کارم درختی هستش که برای من و یکی از همکارام به صورت نماد دراومده
اینکه آخر تابستون به صورت غیر قابل لمس شروع میکنه به زرد شدن و زمستون دیگه برگ زنده ای نمیمونه و این احساس که ما هم یه روزی تو آینه میبینیم که همینطور زرد شدیم و مابقی ماجرا
امروز وسط ترافیک توی اون همه دیالوگ های ذهنی عجیب و غریب، پیش خودم گفتم، واقعا باید همه ماها بمیریم تا اوضاع مثل اون درخته یه دوره جدید رو تجربه کنه؟
بعدش گفم که خوب میتونن همه آدمارو بکشن اینطوری زودتر رشد میکنه!
بعدش گفتم این تفکر رو دیگه از کجا پیدا کردی؟ اگه همه برگا رو بگیرن ممکنه درخته بمیره!
بعدش گفتم یعنی من الآن کدوم برگم؟
بعدش گفتم چه فرقی میکنه؟ از نظر من بین هیچکدوشون فرقی نیست، هرکدوم میخوای باش
بعدش گفتم دوست داشتی جای درخته بودی؟
بعدش گفتم کله پوک درخته تو این مثال حکم خدا رو داره!
بعدش گفتم دوست داشتی برگای دیگه میگفتن تو نماینده درختی روی شاخه ها
بعدش گفتم برگ برگه همین! نماینده بودن چیزی رو عوض نمیکنه!
بعدش گفتم چرا عوض نمیکنه؟ حداقل با بقیه فرق داری!
بعدش گفتم ولی باز خودت میدونی که فرق نداری!
بعدش گفتم اگه خودمم باورم بشه که فرق دارم چی؟
بعدش گفتم همین جاها بود که سروکله واژه پارانویا پیدا شد!
بعدش گفتم ولی برگ هم جزئی از درخته! جزء هم میتونه نماینده کل باشه، یا حداقل نمونه ای از کل
بعدش گفتم اینم چیزی رو عوض نمیکنه الا کیفیت برگ بودن خودت، مواضب باش کیفیت برگ بودن بقیه رو دستکاری نکنی!
بعدش گفتم یعنی اگه همه بمیرن هم خدا ممکنه از بین بره؟
بعدش گفتم دوباره نبش قبر نکن!
بعدش از دست خودم خسته شدم!
بعدش فکرم تغییر کرد...
بعدش گفتم ترافیک چقدر خوبه، باعث میشه آدم چند دقیقه فکر کنه، آدمی هم که چند دقیقه فکر میکنه، فیلسوف میشه!
بعدش گفتم کلاسای فلسفه رو اگه تو ترافیک برگزار کنن تاثیرش بیشتره!
بعدش گفتم خوب شد که نمیکنن! اگه همن چند نفری هم که فکر میکنن دیوونه بشن چی!
بعدش...
بی خیال تریجیح میدم بقیه فلسفه دست خودم بمونه!
جدا مدتي است كه اين فيلترينگ و پيام عدم دسترسي (Access Denied) براي همه
ما دردسرساز شده. يعني تا وقتي اين موضوع درباره سايتهاي اينترنتي بود
مشكلي نبود اما الان مدتي است همه چيز به هم ريخته. مثلا نيچه تعريف كرد
امروز ميخواسته زنگ بزند به دوستش با هم بروند پارك متر كنند، اما وقتي
شمارهاش را گرفته، شنيده شمارهاش اكسز دينايد است! هوگو هم داغش تازه شد
و گفت در كتاب بينوايانش از آنجا كه كزت و نامزدش تصميم ميگيرند بروند يك
جاي خلوت و مثل دو تا كبوتر عاشق كمي بقبقو يا قوقوليقوقو بكنند، به
كلي اكسزدينايد شده!
ماركس هم گفت مدتياست اصلا نميتواند درباره
چيزهايي كه قبلا مخ ما را با آنها ميگذاشت داخل فرغون حرف بزند چون وقتي
تصميم ميگيرد در اين باره حرف بزند، تنها صدايي كه از دهانش خارج ميشود
اكسز دينايد است. بعد خواست درباره اتحاد طبقه كارگر و نابودي كافيشاپها
يك چيزهايي بگويد اما فقط پنجاه بار با لحنهاي متفاوت گفت: اكسز دينايد!
حالا اينها هيچي، وقتي همهمان دچار كفكردگي شديم كه مشاهده كرديم يك
اكسز دينايد بزرگ (تقريبا اندازه يك آدم) كنارمان ايستاده و به حرفهايمان
گوش ميدهد و سيگار دود ميكند! وقتي اكسز دينايد مورد نظر، چشمهاي از
حدقه بيرون آمده ما را ديد، دود سيگارش را فوت كرد توي صورت سزار و گفت:
بابا نترسيد، منم... صادق هدايت!
-----------------------------------------------------------------
اونقدر قشنگ بود که نتونستم تو اینجا نیارمش!
متن اصلی رو از سایت گل آقا بخونید
از بزرگترین مواهب اماکن اینه که وقتی واسه 20 دقیقه قایق اجاره میکنی و میری وسط دریا، سر و کلش پیدا میشه، قایق ران بدون گرفتن یه پول سیاه، یه ساعت دیگه همونجا میچرخه که مبادا اماکن گیر بده و تو هم یک ساعت بیشتر کیف میکنی!
نتایج واصله:
این طوری میشه که اماکن دوست داشتنی میشه!
بدین ترتیب در صورتی میتوان وسط دریا شنا کرد و پول قایق نداد که اماکن حضور داشته باشه!

